در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.
وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.
و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کتار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.
و من گفتم به تو بگویند: *دوستت دارم*
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:1 توسط فاطمه
|

