تبليغاتX
Nahal_e_Eshgh

 در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.

وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان.

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.

و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

کتار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.

و من گفتم به تو بگویند: *دوستت دارم*

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:1 توسط فاطمه | tempfa.com

بيا در كوچه باغ شهر احساس شكست لاله را جدي بگيريم.

 اگر نيلوفري ديديم زخمي ,براي قلب پر دردش بميريم.

 بيا در كوچه هاي تنگ غربت براي هر غريبي سايه باشيم.

 بيا هر شب كنار نور يك شمع به فكر پيچك همسايه باشيم.

 بيا ما نيز مثل روح باران بر روي يك رز تنها بباريم.

 بيا در باغ بي روح دلي سرد كمي روياي نيلوفر بكاريم.

 بيا به احترام قصه عشق ,به قدر شبنمي مجنون بمانيم.

 بيا از جنگل سبز صداقت زماني يك گل لادن بچينيم.

 بيا كنار پنجره تنها و بي تاب طلوع آرزو ها را ببينیم.

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:7 توسط فاطمه | tempfa.com
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:53 توسط فاطمه | tempfa.com
آن هنگام که روز مرگی ها تمام توانم را تهی کرده اند
در آرزوی این که دیگر این آخرین شب است
به بستر مرگ می خزم...و
پراز خواب میشوم ...
خیال می شوم ...

دلم پر از رنگ میشود
و انگشتانم قلم

همین دیشب بود
کنار برکه ای تنها
در قلب جنگل
یک کلبه کشیدم بدون سقف تا
ستاره ها را بشمرم

دیشب آسمان را پر از پرنده آزاد کشیدم
و جنگلی بدون کابوس اره ...

دیشب انگشتانم اعجاز میکردند
گرگ و میش
شیر و شتر
دیشب کنار هم در جشن نسیم و برگ
ضیافت موج و ماسه
کنار هم !

دیشب
با مداد پاکن
تمام قفس ها ...
در ها
دیوارها...را
پاک کردم

و دریا از جنس آب پلی ساخته بود
برای عبور عشق به جشن زلال رازقی ها !!

باور نمی کنی ! که
دیشب فرشته کشیدم
ز جنس تو !
با مداد های نارنجی
سرخ
آبی ...

باور نمی کنی
با ارغوانیت غروب
با قرمزت شقایق عاشق ...
یا آبیت...
آسمان...
دریا کشیده ام

با بانگ اولین خروس
یا صدای موذن
نقاشی دوباره مرد
من ماندم و دوباره همان
آرزوی مرگ

باور نمی کنی ! ؟
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:46 توسط فاطمه | tempfa.com
نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
                       

                                                                                       هوشنگ ابتهاج

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:39 توسط فاطمه | tempfa.com

And The God Created The Woman
و خداوند زن را آفريد

God created Woman out of the left side of man
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد

not from his head to be above him
نه از سر او تا بر او مسلط گردد

not from his foot to be trampled by him
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد

but from his side to be equal with him
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد

and from under his arm to be supported by him
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد

and from nearest to his heart
و از نزديكترين نقطه به قلب او

to be loved by him.
تا مورد عشق او باشد

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:34 توسط فاطمه | tempfa.com

سهراب می گفت:
چشم ها را باید شست.
جور دیگر باید دید....
زیر باران باید رفت....
یکی دیروز این ها را به من می گفت و می پرسید:
چرا....؟
.
.
.
نمی دانم!
.
.
.
گفت:
بگذار داغ سینه ام در قامت سرد توهم بیهوده بنشانم
گفتم: خوب بگو.
گفت:
من دیروز زیر باران خیس گشتم
چشم هایم آنقدر شستم که کور و ناقص و نا چیز گشتم
پس چرا چیزی نشد؟
سیاهی را چگونه می شود با شستن چشم سفیدی دید؟
اشک در چشمان سردش حلقه زد
آن گاه آهی از سر حسرت کشید
بغض مهلت نمی دادش بخواهد با صدایی صاف
پرسیدن سئوالش را....
ولی باز هم بیهوده پرسید
از صدایش بغض کردم من نیز
جرعه ای از چای جوشیده
که تنها چیز قابل دار من بود
نوشید
من هم بیهوده نوشیدم

یخ بود
بهتر که شد افزود:
ایراد از کجاست؟
از چشمان من؟
از باران....؟
شاید هم از .......بگذریم.
بیش از حد خود ناله زدم
بیا زیر باران را ببینیم چه شد
داشتم می گفتم
با صدایی خون بار چنین افزود:
چشم هایم باز شستم
ولی چیزی نشد
باز هم شستم
باز هم چیزی نشد....
آخرش خسته شدم
چشم هایم بستم.
گوشه ای تاریم و درهم یافتم
ساکت نشستم

گفتم عزیزم
راست می گویی دیروز باران بود
سخت هم می بارید
آن چنان می زد به چشمانم که تماما گرد و خاکش را زدود
دیدم زیر بارانم
بگذار ببینم جور دیگر
چشم هایم کاملا خیس است
نمی دانم جوابت چیست....
نمی دانم چرا....
فقط می گویم این بیهودگی ها را
گوش کن شاید به دردت خورد
.
.
.
من خودم دیروز دیدم دختری بیچاره مرد.
دیدم از خوش غیرتی بیهوده خنجر خورد
خنجری قلبش درید
در خون خود بیهوده غلتید....
زیر باران بود
شاید هم نبود
شاید دخترک جور دیگر آسمان را دیده بود
شاید هم مثل من افکار پوچش را در قالب شعری سرود
ولی هر چه بود
مرد.
دیدم که مرد.
گفتم جور دیگر او را ببینم
شاید این بار نمیرد طفلک
باز هم خنجری چرکین به قلبش خورد
هر چه کردم باز هم چیزی نشد
باز هم دردهایش کاملا از یاد برد
باز هم زیر باران مرد

من خودم دیروز از باران بدم آمد
هر چه خواستم جور دیگر این بدی ها را ببینم
خب نشد!
هیچ چیزی در دلم بر هم نریخت
.
.
.
جور دیگر گر ببینی
اگر حتی تمام این پلیدی ها به کامت ضرب گردد
به چیزی گر رسی
لذت مال تو نیست.
مال یک افسونگر خیس است
که زیر باران جور دیگر دید....
.
.
.
من خودم دیروز مردم.
و باران سخت می بارید
ز جور دیگر دیدن ناگاه ترسیدم
باز هم با همان نگاه خسته ی خود
دردهای سرد را آرام بوسیدم
و در تابوت ناچیز خود
بی هق هق و گریه
آسوده خوابیدم....
.
.
.
جور دیگر باید مرد

 

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:24 توسط فاطمه | tempfa.com
وبلاگ امیر و فاطمه